جهانِ زیرِ آب
دستان بزرگ و وحشتناک دیو مدتهاست سرم را زیر آب نگه داشته است. تقلا کردم، از دستش گریختم و خودم را به سطح آب رساندم. آدمها ما مردم زیر آب رفته را فراموش کرده بودند. برای زنده ماندن، هرچقدر از هوا را که میشد به درون سینه کشیدم. چشمهایم خوشبختی مردمان خارج از آب را برای آخرین بار قاب گرفت. باران بارید و قابم را مات کرد. باری دیگر آن دستان بیرحمِ تنومند را روی گلویم احساس کردم؛ باز هم به زیر خروارها آب رانده شده بودم...